حکایت
پنجشنبه 18 مرداد 1397 ساعت 07:53 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
حکایت:

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته‌بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.

 صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی‌دانی وقتی به کسی هدیه می‌دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد. دیروز به تاریخ پیوست. فردا معماست و امروز هدیه است.

نگارنده:همسفرالهام
تهیه وتنظیم :همسفربهیه
برچسب‌ها: حکایت،

حکایت
یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 10:54 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
حکایت:

در یكی از جاده های جنوبی دو پسربچه بازیگوش حركت می كردند كه متوجه شدند دو ظرف بزرگ شیر آماده بارگیری است.این دو بچه برای شیطنت خود را به دو ظرف مخصوص حمل شیر رساندند و داخل هر ظرف یك قورباغه بزرگ انداختند. ظرف ها بارگیری شدند و ماشین مخصوص حمل حركت كرد.  قورباغه داخل ظرف اول به خود گفت:"چه بدبختی بزرگی، این اتفاق یك مصیبت حل نشدنی است ومن هرگز نمیتوانم از این واقعه جان سالم به در برم. من نمیتوانم درب ظرف را باز كنم پس ناچار در این مایع سفید رنگ خواهم مرد.


ادامه مطلب
برچسب‌ها: حکایت،

حکایت
شنبه 2 تیر 1397 ساعت 12:46 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق
حکایت:
استادی با شاگردش از باغى میگذشت، چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. 
شاگرد گفت: 
گمان میکنم این کفش کارگرى است که در این باغ کار میکند، بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم...!
استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم! 
بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین
برچسب‌ها: حکایت،

حکایت
شنبه 2 تیر 1397 ساعت 12:34 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
پندهای یک پدر به فرزندش:

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند)

زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش)

به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت (گذشت داشته باش)

گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد (خداوند وجود دارد پس حکمتش را قبول کن)

انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش.
اگر صدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود.

قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هات را به پیش خدا گلایه کنی نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش.

انسان بزرگ نمیشود جز به وسیله ی فكرش...

نگارنده:همسفر الهام
تهیه وتنظیم:همسفربهیه
برچسب‌ها: حکایت،

حکایت
پنجشنبه 17 خرداد 1397 ساعت 01:23 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
حکایت زیبا:
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند.
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند!
بزرگی می گوید:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!

نگارنده:همسفرالهام
برچسب‌ها: حکایت،

حکایت
پنجشنبه 17 خرداد 1397 ساعت 01:18 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست همسفربهیه لژیون دوم | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
حکایت:
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . 
شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌ 
درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. 
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. 
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان 
گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود. 
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. 
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگرمساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر 
در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین 
گذاشتند و همدیگر رابه آغوش کشیدن .


نگارنده:همسفرالهام
برچسب‌ها: حکایت،

 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات